گاهی احتیاج به نوشتن در من غوغا میکند به طوری که با نوشتن هر کلمه گوئی روحم به پرواز در می آید و بدون برخورد به هیچ مانعی به یک سفر مالیخولیا میرود. بی وزن میشوم،مثل یک پر کاه!! به ماوراء میروم به یک سفر وراء طبیعی که فقط در رویای افیونی میتوان به آن سفر کرد. میان دود اثیری تریاک در افکار سپید و والا، میتوان پی به رموز تمامی فلسفه ها برد....میتوان آن سوی رنگها را دید....میتوان به پس حادثه سفر کرد....میتوان به سادگی نادان شد...به مرز کودکی ها برگشت....به فراسوی تمامی لحظه های کامل و ممتاز
+
نوشته شده در
88/07/24ساعت 20:24 توسط مسیح
|
آرامش و سکوت شب را میستایم ....شهری فارغ از دورنگی و دروغ به خواب رفته و شب زنده داران سه دسته اند.....دسته اول عاشقانند که در شوق وصال معشوق به خیال فرو میروند و در ماه عکس یار می بینند. دسته دوم کسانی هستند که برای بهبودی بیمارشان همه کائنات را به کمک می طلبند و میگریند. دسته آخر دیوانگانند که اینچنین می اندیشند: "حال دیگر زنی که کنار شوهرش به قدم زدن مشغول است زیر چشمی به جوانی نگاه نمی کند که زمانی تنش را به او تسلیم کرده است.....حال دیگر دو نفر در کلبه ای دور افتاده در گوشه ای از این شهر بزرگ گناه نمی کنند....حال دیگر دو جوان تازه ازدواج کرده به اجبار جلوی نگاهان مردم نمی خندند....حال دیگر یک بازاری برای فروش جنس مانده اش به دروغ هزاران بار به جان کوذک معصومش قسم نمی خورد. حال دیگر شهری بزرگ در خاموشی به انتظار تکرار دوباره همه این ماجراهاست!!
+
نوشته شده در
88/07/19ساعت 7:44 توسط مسیح
آنچه که مردم عشق مینامند، بسیار حقیر و مسکین و ناچیز است،در مقایسه با این هرزگی وصف ناپذیر،این هرجاییگری مقدس روح که به شوق احسان وشعر ،خود را سراپا به راهگذاری که پدیدار شود،به ناشناسی که بگذرد،تسلیم میکند....تقریبا همه بدبختیهای ما ناشی از آن است که نتوانسته ایم در اطاق خود بمانیم....در این دنیای تنگ نفرت بار ،تنها یک چیز به روی من تبسم میکند:شیشه محلول تریاک ، یار دیرینه و دهشتناک که مانند همه معشوقه ها ،افسوس!! در نوازش و خیانت چیره دست است.
+
نوشته شده در
88/07/02ساعت 11:51 توسط مسیح
|
او پیش از این ادای رجاله ها را در آورده بودو هر چه را که آنها "لذت" تصور می کنند امتحان کرده و اکنون پی برده است که لذت های دیگران به درد او نمی خورد فقط افراد <به قول خودشان متجدد> میتوانند در این جامعه ای که "فراخور حرص و شهوت خود" درست کرده اند زندگی کنند..............او میداند که بین متجددین و قدیمی ها فرقی نیست "همه سر و ته یه کرباسند" فقط عنوان آنها فرق میکند ، سابقا به نجف می رفتند و حجت الا سلام می شدند ،حالا به فرنگ می روند و دکتر بر می گردند . کار همگی عوام فریبی است و همه حواسشان به "شکم" و "زیر شکم" است. " تاریکخانه و میهن پرست"
+
نوشته شده در
88/06/03ساعت 11:31 توسط مسیح
اینجا گورستان پرلاشز واقع در پاریس هست....آرامگاه ابدی "صادق هدایت"
+
نوشته شده در
88/04/30ساعت 13:28 توسط مسیح
فکر کنید برای پایان زندگی برایتان ۳۰ روز وقت داده اند!! چه میکنید؟؟ یکی از بزرگان میگوید:ارزش وقت را زندانی محکوم به اعدامی که قرار است سپیده فردا اعدام شود میداند.....نمیدانم ،ولی این را میدانم که پاسخ خیلی از شما یک سری از همین حرفهای معمولی خواهد بود:از همه دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم.....اگر به کسی بدهکار بودم ،طلبش را صاف میکنم.....سعی میکنم که تا آخرین لحظه پیش کسانی باشم که از صمیم قلب دوستشان دارم ....و....... ولی یک لحظه تصور کنید که یک آدم بدبخت سیه روزی نه کسی را دارد که دوستش بدارد، نه بدهکار و طلبکار است و به قول هدایت:پس از مرگم، نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد......و نه دین و ایمان دارد که حلالیت بطلبد!!!!!! تکلیف او چیست ؟؟ به نظر شما چنین شخصی با این شمارش معکوس روزهای باقی عمرش چه کند؟؟
+
نوشته شده در
88/01/07ساعت 18:23 توسط مسیح
|
زمان همچنان می گذشت ،من به زندگی ام ،به کسان دور و برم و به اشیاء اطرافم نمی توانستم خو بگیرم و عادت کنم....همین مرا عذاب میداد،زجر میکشیدم از این که نمی توانستم و نمی خواستم مثل همه زندگی کنم ،بخورم ...بخوابم ...جماع کنم و سر خودم شیره بمالم که زندگی همین است!! از چیزی که همه لذت میبردند ،من زجر می کشیدم و نمی توانستم تحمل کنم که بالهای مرگ هر لحظه به صورتم سائیده شود. از اینکه در این مدت نتوانسته بودم کسی را پیدا کنم که لااقل بتواند احساس و افکار مرا بفهمد ودرک کند،حالت تهوع داشتم......و هرگز کسی را نیافتم،هرگز!! من هیچ وقت نتوانستم به تظاهر هم که شده لبخند بزنم!! من هرگز نتوانستم مثل آدم های معمولی به کسی یا چیزی دل خوش کنم و بگویم من به این دلیل زنده ام ،زندگی میکنم و نفس میکشم... همه شهر بوی تعفن میداد،بوی اجساد تجزیه شده ،بوی توده ای در حال فسخ!! صبح که از کابوس های شب گذشته فارغ می شدم، همیشه دنبال روزنه ای بودم که بتوانم خودم را با محیط بیرون از اتاقم پیوند دهم ولی هرگز روزنه ای حتی به اندازه سر سوزن نیافتم.....محال بود ،پشت دیوار اتاقم شهری با تمام آدمهایش نفس می کشید و زندگی میکرد ولی من از میان اینهمه موجود حتی یک نفر را پیدا نکردم که به او بگویم: این زندگی من است!! زمان همچنان می گذشت،و خواهد گذشت....اما من هیچ روزنه ای نخواهم یافت و باز من خواهم بود و یک چهار دیواری،یک قفسه پر از کتاب و یک میز کار!! باز من خواهم بود و این بعد از ظهرهای شوم و مسموم و نخواهم دانست که این بعد از ظهرها را چگونه سپری کنم؟؟
+
نوشته شده در
87/11/26ساعت 13:0 توسط مسیح
در کافه ای نشسته ام ...پشت سرم دختر و پسر جوانی که گوئی میخواهند زندگی واحدی را تشکیل بدهند.... یک زندگی کند و ولرم .. با هم گرم گفتگو هستند،آنها جوانند،خطا میکنند و بر حذر نیستند.. آنها میپندارند که دنیا همانطور که هست خوب است ،درست همانطور که هست فعلا هر کدامشان معنای زندگی خود را از زندگی دیگری بیرون میکشد،یکبار که بغل هم خوابیدند باید دلیل دیگری پیدا کنند برای این پوچی عظیمشان!! در این کافه کسی نیست که احساس کند وجودش برای کسان دیگری مفید نیست...آنها همه چیز بلدند: زندگی کردن ، غذا خوردن،تشکیل زندگی مشترک دادن،کتابهای مردمی نوشتن،حماقت بزرگ بچه پس انداختن و .....آخ که چقدر برایشان اهمیت دارد که همه یک جور می اندیشند!! همه با صدای گریانی میگویند که:خندیدن خوب است!! می اندیشم که جوانی زیباست و پیری تجربه...چاره ای ندارم که منتظر شب بمانم ،شب که رسید من و اشیاء از برزخ بیرون خواهیم آمد...
+
نوشته شده در
87/08/21ساعت 11:27 توسط مسیح
|
من همیشه در میان سایه ها زیسته ام...و از هر جنبنده ای بیزارم،من در خود تهی شده ام...من تمام شده ام...سرتاسر زندگی نکبتبارم در سیاهی و سردی چکه چکه ریخت و تمام شد.حالا فقط جسمی مسلول از من بر جای مانده که آنهم به زودی غذائی میشود برای کرمها و حشرات زیر خاک...من می خواهم مرده ام دور از مرده دیگران باشد ،همانگونه که زندگی ام دور از زندگی دیگران بود...من سالهاست منتظر این لحظه ام،لحظه ای که مرگ به سراغم بیاید و مرا با خود به هیچستان ببردجسم من همیشه منتظر بود که تجزیه شود...لذت مرگ و نیستی را بفهمد...آنگاه بر این دنیا و مافیهایش دیوانه وار بخندد...برقصد و بخندد...
دیوانه
+
نوشته شده در
87/04/17ساعت 20:2 توسط مسیح
|
دریا نیز یک کتاب دعا است،از خدا سخن میگوید...دریای حقیقی سرد و سیاه و پر از جانور است،زیر این پوسته سبز رنگ که برای گول زدن مردم درست شده است می خزد...انسانهائی که دور و برم هستند فریبش را خورده اند،چیزی جز پوسته نازک را نمی بینند...این همان است که وجود خدا را ثابت می کند.
+
نوشته شده در
87/04/13ساعت 13:11 توسط مسیح
|